 
|
زبان ياجوج ماجوج را كنار بگذاريم !
گفت وگو با اكبر اكسير، شاعر طنزانديش آستارايي
گفت وگو از داود ملك زاده به عنوان اولين سوال بفرماييد كه چرا بعد از انتشار اولين مجموعه شعرتان در سال 61، اين همه فاصله بلندمدت تا مجموعه بعدي به وجود آمد؟ مثلا چرا سه ، چهار سال بعد از آن ، مجموعه ديگري از شما منتشر نشد؟ اولين مجموعه شعر هرچه باشد حاصلش پشيماني است . اما چون شيرين ترين مدرك ورود به دبستان شعر است نمي توان از آن گذشت . حال و هواي عجيبي داري از همه نظرخواهي مي كني و جواب نه مي شنوي و در آخر به هيچ كدام عمل نمي كني ، بعد از چاپ كتاب عقلت سر جايش مي آيد و تازه به ميزان جواني و حماقت خود پي مي بري و فكر چاپ كتاب ديگر از يادت مي پرد. بعد از چاپ اولين مجموعه شعرم در سال 61 توسط اميركبير تا سال 71 به چاپ شعر در نشريات ادبي ادامه مي دادم . با اينكه يك مجموعه غزل و يك مجموعه شعر آزاد آماده چاپ داشتم از چاپشان منصرف شدم و به ناگهان از شعرو شاعري بدم آمد. مطلع آخرين غزلم اين بود: امشب غزل مهمان اين خودكار و كاهي ست ، گيسو پريشان كن كه فصل روسياهي ست و آخرين شعر كوتاهم : هنوز به حرمت گلها\ دقايقي باقيست \ صبور باش \ بنفشه اسفند! با آنكه سفارش استاد طبايي مسوول صفحه شعر مجله جوانان ، از روزگار نوجواني در ذهنم بود كه «روح زمان را درياب » از شما چه پنهان نه روح زمان را دريافته بودم نه روح زبان را... اما متوجه شده بودم ديگر غزل و شعر سپيد جواب نمي دهد زيرا يك نوع نقاب و دروغ و تكرار در شعر فارسي رايج شده بود كه بوي عفونت اش محافل ادبي را گرفته بود. من يك شاعر شهرستاني و يك حاشيه نشين شعر بودم . نه جسارت مولوي را داشتم كه مفتعلن مفتعلن را دور بريزم و نه رندي حافظ را كه فلك را سقف بشكافم ، لاجرم سعدي وار دامن از صحبت فراهم چيدم و دفتر از گفته هاي پريشان شستم و شدم بوف كور صادق ! با ده سال مرخصي اجباري . دهه 60 و 70 بر شعر ايران و اكسير چگونه گذشت ؟ دهه شصت آغاز جنبش ادبي در شعر فارسي بود. دهه يي كه شعر معيار، به مرز تكرار رسيده بود و جوان ها به دنبال صداي تازه يي بودند بي هيچ چارچوب و پدرخوانده يي . اغلب شاعران بزرگ در سكوت محض تا احوال روزگار ببينند چه مي شود، مترجمين فكور بحث پست مدرن را در نشريات ادبي جا انداخته و قشر جوان را با مباحث فلسفي ادبي روز غرب آشنا كرده بودند. ديگر شعر آرمانخواه دهه پنجاه جوابگوي سليقه هاي متفاوت نبود با آنكه جامعه درگير جنگي ناخواسته بود اما فارغ از بحث جنگ ، شعر فارسي به راه خود مي رفت . تلاش بي وقفه شاعران ميانسالي چون شمس لنگرودي ، مسعود احمدي ، صالحي و ساري ... در دهه شصت براي دستيابي به زباني آزاد و مستقل حركتي قابل تامل بود كه در دهه هفتاد توسط جوانان نوجو و جسور به نهضت ملي شدن شعر فارسي انجاميد و شعر از نوچگي و سلطه زبان بزرگان بيرون آمد و در متن جامعه جاري شد. دوره ، دوره انتقال شعر كثيف به شعر شريف بود. حركت هاي نجيبي تجربه شد كه زبان شعر از دروغ و ريا به شفافيت و صداقت روي آورد و صداهاي جديد تكثير شد. در طول اين سالها من جريانات ادبي را زيرنظر داشتم . تلاش براهني ، باباچاهي ، سيدعلي صالحي ، حتي گلشيري و بابك احمدي در اين سالها موثر بود و توانست جامعه ادبي را با چندصدايي در شعر آشنا كند. من اما به دنبال صداي تازه تري بودم كه بتواند جامعه ادبي را به يكباره متوجه خود كند و ظرفيت هاي تازه انقلاب ادبي نيما خان را بنماياند. نسل جوان منادي اين صدا بود و شعرش در قالب شعر دهه هفتاد نگاهي تازه به كاربرد زبان و شناخت ظرفيت و ظرافت زبان فارسي و مهندسي كلمه داشت . بعد از خوابيدن گرد و خاك همين دهه بود كه به تشويق همسر عزيزم مليحه در جواب اصرار دوستان شاعر مبني بر شكست سكوت گفتم در حال طرح و پيشنهاد نوعي از شعر هستم بر مبناي اين سخن مولوي : هيچ ترتيبي و آدابي مجو هرچه مي خواهد دل تنگت بگو و اين حرف آدونيس : شعر به يك معنا عبارت است از واداشتن زبان به گفتن چيزهايي كه عادت به گفتن آنها ندارد. با نام فرانو! گفتن همين و آويختن داوود ملك زاده از دامنم همان كه ، الكريم اذا وعد وفي . كه نتيجه اش شروع دوباره به شعر و شكل گيري حلقه ادبي فرانو در آستارا بود. چنانكه افتد و داني هنوز از فصل گل بقيتي مانده بود كه اولين آلبوم شعر فرانو با نام بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز! از سوي نيم نگاه در سال 82 به همت محمد ولي زاده از چاپ در آمد: بفرماييد بنشينيد صندلي ع زيز! \ لطفا ورق بزنيد بخوانيد كتاب محترم ! \ صادق باشيد تا بگويم \ تنها اين عينك ، اين عصا \ بوف كور را هدايت نكرده است . در اينجا بي انصافي است اگر از تلاش صادقانه داوود ملك زاده در راه شناساندن فرانو به جامعه ادبي و از استقبال و همراهي و تشويق دوستان شاعرم منصور بني مجيدي (كه حق بزرگي به گردن شعر آستارا دارد)، آرش نصرت الهي و بعدها افشين خدامرد، برادران شفيقي ، شهرام پوررستم ، صلاحي و هدايتي يادي نكنم كه با شعرها و مقالات خود در معرفي شعر آستارا سهم عمده يي داشته اند. شما كه در طنزنويسي فعاليت داشتيد چرا شعر طنز را جدي تر دنبال نكرديد، با توجه به اينكه در اين ژانر افراد كمتري حضور دارند كه قوت قلم شان مثال زدني باشد. هر چند با اين همه شما هنوز هم جزو آن انگشت شمارها به شمار مي آييد؟ مقوله طنزنويسي با طنزپردازي و طنزانديشي متفاوت است . آدم طنزنويس چنانچه از عنوانش معلوم است به وظيفه پرسنلي خود عمل مي كند و مجبور است براي نشريه يي كه كار مي كند مطلب برساند كه اغلب به فكاهه و طنز ژورناليستي معروف است . آدم طنزپرداز از جابه جايي كلمات ، استفاده از كژتابي ها، مونتاژ جوك و لطيفه ، دستكاري ضرب المثل و عدول از روال عادي جملات جدي به طنز مي رسد. اغلب شاعران دهه هفتاد با اين روش به طنز رسيدند كه چون كارشان در سطح حركت مي كرد به چشم نيامد. اما انسان هايي كه طنزانديش هستند از بقيه متفاوتند. مثل عمران صلاحي و منشي زاده و تني چند از شاعران معاصر. نگاه شاعر طنزانديش به هستي اصولا طنزآميز است . از حرف زدنش گرفته تا تمام حركاتش طنز است . اينها از طنز شفاهي محكمي برخوردارند. حاضرجوابند، بداهه سرايند، رگ كلمه و مخاطب را مي شناسند. طنز در آثارشان مثل يك عطسه اتفاق مي افتد. اين گروه اگر شاعر تيزبين و هوشياري باشند و آشنا به مهندسي كلمات و كاربرد زبان مي توانند طنز به مفهوم مطلق را ارايه دهند. من طنز را از نوجواني با شعرهاي فكاهي تركي و طنز روزنامه يي ادامه دادم و در سر پيري حاصل چهاردهه تجربه ام را با طنزي مرمو ز در شعرهاي كوتاه به كار گرفتم . طنزي كه زيرپوستي و گزنده و اغلب مازوخيستي است . من در طنز اغلب از خود و خانوده ام مايه مي گذارم . خودآزارم نه دگرآزار! من صلابت و تقدس كلمه را مي شكنم و با هويت بخشي به كلماتي مهجور و پيش پا افتاده در فينالي غيرمترقبه به طنز مي رسم و مخاطب را با صميميتي تمام در روايت خود درگير مي كنم و از معصوميت كلام به نتيجه شوخناكي مي رسم كه تلخي آن لحظه يي بعد در ذهن مخاطب شكل مي گيرد. طنزي كه يك احتراق درون سوز است . در جواب اينكه چرا اين طنز را زودتر شروع نكرده ام عرض مي كنم كه اين پروسه بايد طي مي شد تا من به زبان و زمان امروز مي رسيدم . من از دهه پنجاه نمونه هاي قابل قبولي در كارنامه شعري خود دارم ، مثل شعر بازار شيك كه در زمان خود نوگرايي محض بود اما نشريات به آن نوع از شعر ميدان ندادند. دهه هفتاد شكست عظمت شعر معيار و كلمات فاخر بود و من در آستانه دهه هشتاد جراتي يافتم تا با زبان ساده آدميزاد جسارت زباني خود را بدون هيچ ترتيب و آدابي در شعر كوتاه پياده كنم . اكبر اكسير در مجموعه اخيرش (بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز!) و در شعرهاي بعد از آن به كيفيتي عجيب و خالا از زبان و به همراه آن محتوا رسيده است . بطوري كه مي بينيم سليقه ها و قشرهاي مختلف شاعران و نويسندگان و خوانندگان با آن ارتباط برقرار مي كنند و خيلي كم پيش مي آيد كه مثلا بگويند كه شعرهاي اكسير گنگ يا خسته كننده است ، به روز نيست يا ارزش شعري ندارد و از اين حرف ها. اين همه پذيري در شعرهاي شما چگونه اتفاق افتاده است ؟ شعرهاي اين مجموعه با همه افت و خيزها با آنكه در حد تجربه بود مقبول اهل نظر واقع افتاد و اين استقبال كار مرا در مراحل بعد مشكل ساخت . لذا در شعرهاي بعد از اين مجموعه براي سرودن شعر مرخصي نگرفتم ، منتظر ماندم تا سوژه در ذهنم جرقه بزند بعد در ذهنم با آن درگير شدم و بعد از تكامل نسبي مجوز صدور دادم . به نظرم تا حدودي نوسانات زبان و سوژه در آنها كاهش يافته باشد. در طول دو سال حدود 70 قطعه شعر كوتاه برايم كافي است . عيني بودن ، سادگي زبان ، چينش هوشمندانه كلمات ، طنز ملايم ، كوتاهي شعر، فينال غيرمترقبه ، پرهيز از تكرار سوژه هاي مبتذل همراه با فوت كاسه و افزودني هاي مجاز در كل معجوني قابل قبول براي مخاطب شعر امروز فراهم آورده است . بايد اعتراف كنم مخاطب امروز از پرگويي و ذهنيات ماليخوليايي و سوژه هاي تكراري مي گريزد. به صميميت و سادگي زبان احترام مي گذارد و به صداقت گوينده و اجراي هوشمندانه شعر نمره مي دهد. اگر امروز مخاطب با شعر من راحت در ارتباط است اين به حرمت صداقت و معصوميت طنز تلخ آن است نه چيز ديگر. من هنوز شاگرد اين دبستانم و براي رسيدن به شعر مطلوب راه زيادي در پيش دارم . چرا كه هنوز به كشف كامل قابليت هاي زباني نايل نيامده ام . احساس مي شود كه عده يي به نام «فرانو» حساسيت دارند. و حتي آن موخره يي كه در آخر كتاب «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز!» آمده ، حرف و حديث هاي فراوان دارد. اما صرف نامگذاري اين نوع شعرها دليل نمي شود كه شعرهاي اكسير را ناديده بگيريم . خود من به عنوان كسي كه همواره از آغاز در جريان فرانو هستم اين طور مي توانم بگويم كه اسم گذاري «فرانو» نوعي تشخيص بخشيدن به آن از انواع ديگر است . چرا هنوز عده يي با اين مساله كنار نمي آيند؟ گروهي از اينها حق دارند به دليل اينكه اين بدعت نشود و هر از مادر قهر كرده يي به دنبال ايجاد سبك و مكتبي نيفتد و گروهي ديگر اين نام را بهانه مي كنند تا شعرم را بكوبند براي اينكه نمي خواهند بپذيرند در حيطه شعر امروز اتفاقي افتاده است ! و نوعي شعر به جامعه ادبي ارايه شده كه در لحن موفق است و تمام مولفه هاي شعر روز جهان را با رنگ و بوي ايراني دارد. شعري بي نقاب و بي دروغ . حالا شاعرش ناشگيري كرده و قبل از چاپ شعرها به طرح نام فرانو مبادرت كرده آن را به حساب شهرستاني بودن ، دوري از مركز، و... بگذاريد! ايرادي كه بيشتر از همه بر فرانو وارد مي كنند، نمونه شعرها يا دست كم با نام فگ ضقظح فرانو، وارد بازار شعر مي شود. اين نوع شعرها بخصوص در خود منطقه بيشتر مطرح است و بعضا با تساهل و تعارف با آنها برخورد مي شود. فكر نمي كنيد اين مورد اصل مساله را زير سوال مي برد؟ فرانو مارك كالاي تجاري نيست كه اصل و بدلش مشخص باشد. هر كس در حد توان خود آن را اجرا مي كند و مارك هاي تقلبي بلافاصله قابل تشخيص است . فرانوي اصل و بازار مشترك اگر به وفور وارد بازار شعر شود آن وقت معيارهاي تشخيص آن آشكار خواهد شد اگر قرار باشد تمام شعرها شبيه هم باشد و از يك الگو پيروي كنند كه نامش فتوكپي مي شد نه شعر. در فرانو هر كس به قدر ابتكار و استعداد خود مي تواند خود را نشان بدهد و به استقلال زباني برسد. شاعران شعرهاي مشابه و ژنريك دير و زود خسته مي شوند و به دنبال كار خود مي روند لذا اين خواننده هوشمند شعر است كه شعر اصيل را از شعر آسان فله يي تشخيص مي دهد. بازي با كلمات ، آوردن چند اسم تاريخي و ربط آنها به اسطوره و آخر سر يك پايان بندي ناقا دردي از شعر امروز را دوا نخواهد كرد. مردم فرق يك كاريكلماتور يا كلمات قصار را با شعر كوتاه مي دانند و از اين بابت نگراني نيست . مي پرسند بالاخره فرانو را از كجا بدانيم ؟ از آستارا؟ از حلقه فرانو؟ از اكسير؟ بالاخره اين شعر را به چند نام بايد ثبت كرد؟ نمونه هاي زيبايي از شعر فرانو در ادبيات فارسي و ادبيات جهان وجود دارد. از شاعران نهضت فوتوريست بگيريد تا شعرهاي معاصر شاعران آلمان ، تركيه و حلقه هاي ادبي ملل ديگر... من شعر خاص خود را مي گويم و همراه دوستان آستارايي به نوعي از شعر فارسي دامن زده ايم كه شباهتي به همديگر ندارند اما همه تازه و شنيدني هستند با نوساناتي كم و بيش ... شعر آستارا محصول وضعيت برزخ جغرافيايي آن است . بايد اعتراف بكنم در شعر گيلان كه استان ماست جايي نداريم چون گيلك نيستم . در شعر آذري هم كه همزبان ماست غايبيم چون فارسي گو هستيم لذا شعر فرانو با اين وضعيت شعر «دار و دسته آستارايي ها» تلقي بشود براي من كافي است هر چند در آينده نزديك بازگشت همه به سوي فرانو خواهد بود! خب حالا برويم سراغ شعرهاي فرانو. در مجموعه «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز!» شعرها رفته رفته قوت گرفته و شعرهاي كتاب نشده تان هم در نشريات از مرز پختگي به دم كشيدگي رسيده و بسيار خوشمزه است . اين اشرافيت و خودآگاهي در شعر شما چگونه اتفاق مي افتد و ادامه دارد؟ اين را تعارف دوستانه به حساب مي آورم تا به خودشيفتگي مبتلا نشوم . اين نوع شعرها كه از استقبال عام و خاص برخوردار بوده اند اتفاقي نبوده چرا كه مي دانيم اتفاق يك بار مي افتد! اگر صداقت در كار باشد و شعر دغدغه اصلي شاعر شود مي توان از استعدادهاي بالقوه به نحو مطلوبي بهره برداري كرد. اين شعرهاي به ظاهر آسان حاصل يك عمر چهل ساله ادبي است كه در كمتر از ده سطر متجلي مي شود. خوشمزگي آنها هم نسبي است . لطف دوستاني چون شما و تاييد بزرگان اگر حقيقت داشته باشد خوبي هاي فرانو را به حساب شعر آستارا و بدي هايش را به حساب من واريز كنيد هرچند در تكامل آن نقد و فحاشي دوستان ديگر بسيار موثر بود. در اين آشفته بازار نشر و پخش كتاب ، «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز!» را مي توان جزو مجموعه هاي مطرح دهه هشتاد ناميد كه به نوبه خودش مورد نقد و بررسي و اظهارنظرها قرارگرفت . وضعيت چاپ دوم اين مجموعه به كجا رسيد و مجموعه جديدتان در چه مرحله يي قرار دارد؟ در مورد اينكه سه هزار جلد آن كلا تمام شده است شكي ندارم ، مي توانيد از ناشر كتاب پرس و جو كنيد. هرچند توزيع خوبي نداشت نقد و بررسي هاي آن بد نبود. متاسفانه ناقدين محترم بيشتر از آنكه به شعرها توجه كنند به كلمه فرانو و بيست پيشنهادش گير دادند كه من از همه عزيزان سپاسگزارم . در مورد تجديد چاپ ، ناشر پيشنهاد خريد دويست جلد را مطرح كردند كه برايم مقدور نبود اميد كه ناشر ديگري به اين كار اقدام فرمايند. مجموعه دوم با نام «زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند» به پيشنهاد دكتر مسعود خيام در انتشارات ابتكار نو در مرحله حروفچيني و اخذ مجوز است . اين مجموعه شامل 73 قطعه از شعرهاي دو سال اخيرم است كه تعدادي از آنها در نشريات ادبي به چاپ رسيده اند. وضعيت مطبوعات ادبي كشور چگونه است ؟ آيا افزايش تعداد نشريات ، مشكل چاپ شعر و مطلب حل نشده است يا هنوز هم اين سير لاك پشتي طي مي شود؟ مطبوعات ادبي بخاطر اينكه بطور شخصي و با هزينه گزاف اداره مي شوند نمي توانند بي توجه به گيشه و برگشت سرمايه عمل كنند. لذا مجبورند در غياب آگهي مدام عكس و شعر آدم هاي بزرگ را چاپ كنند و كمتر به شهرستاني هاي مستعد بپردازند و با نوبت هاي چندين ماهه به چاپ شعرشان مبادرت ورزند. ابتكار ماهنامه نافه در پرداختن به شعر شهرستان يكي از اقدامات جالب تاريخي نشريات ادبي ماست كه اميدواريم ادامه يابد و انتشار مرتبط نشرياتي چون نگاه نو، گوهران ، پاپريك ، كلك ، شوكران ، بايا، رودكي نامه ، ادبيات و فلسفه ، بخارا، زنده رود، نافه ، عصر پنجشنبه ، هنگام ، ساد، بلم ، ازما در غيبت كارنامه ، پاياب ، ويژه هنر و انديشه گيله وا، پيام شمال و ترلان عزيز همه از طراوت فرهنگي ايران بزرگ حكايت دارد. به عنوان يك شاعر شهرستاني از مسوولان فرهنگي كشور خواستار حمايت جدي از مطبوعات ادبي هستم و از سردبيران محترم نشريات ادبي نيز خواهشمندم شعر شهرستان را جدي بگيرند چرا كه صداهاي تازه يي در حال وزيدن است . به نظر شما چرا نشريات ادبي ديگر آن تاثيرگذاري گذشته را ندارند؟ شايع شده هركس فقط مطلب چاپ نشده خودش را مي خواند?! نشريات ادبي در دهه چهل از تاثيرگذاران عرصه ادبيات و هنر بودند و چاپ شعر و قصه در آنها به منزله تثبيت نام بود. تحريريه اين نشريات پاتوق بزرگان شعر و قصه بود و اغلب جريان سازي و خط دهي هاي ادبي از همين تحريريه ها شروع مي شد. چاپ شعر و قصه نيز در اين نشريات قانون خاص خود را داشت و وسواس عجيبي در انتخاب آنها صرف مي شد. از خوشه و لوح و روزنه بگير تا فردوسي و جزوه شعر... نشريات ادبي امروز از اين دو عامل اساسي فارغند، نه با جريان هاي ادبي كاري دارند نه با رخدادها و استعدادهاي لايق . لذا نه نقدش تاثيرگذار مي شود و نه مطلب اش جريان ساز. بويژه اينكه 60 درصد مطالب تخصصي اش از اينترنت پياده مي شود. وجود سايت ها و وبلاگ هاي ادبي و همچنين مجلاتي اينترنتي . آيا تاثيري در روند انتشارات مجله و كتاب داشته ؟ آيا داشته يا نداشته چرا و چگونه ؟ رشد رسانه الكترونيك تاثير چنداني در روند انتشار مجله و كتاب نداشته چون آنها عموميت ندارند و در دسترس همگان نيستند و اگر هم فراگير شوند باز جاي رسانه مكتوب را نمي توانند بگيرند. اگر چنين بود براي كتاب هاي هري پاتر در سرزمين رايانه و اينترنت از نيمه شب صف نمي كشيدند. پس چرا تيراژ كتاب اين قدر پايين است ؟ براي مثال شاعر موفقي كه خودش ناشر كتاب اش بود در 1100 نسخه كتاب چاپ مي كند. (حالا گذشته از اينكه خيلي از تيراژهاي درج شده در شناسنامه كتاب غيرواقعي است ) يعني كشور ما با اين همه پشتوانه و با اين همه شاعر و نويسنده و منتقد ادبي مدعي و شعردوستان ، آيا فروش هزار نسخه كار شاقي است ؟ مشكل از كجاست ؟ شعر، شاعر، ناشر، شعردوست ، مردم ، از كجاست و راه حل اش چيست ؟ حتما منظورتان از تيراژ كتاب ، تيراژ مجموعه هاي شعر امروز است و الا تيراژ واقعي كتاب هاي شعر حافظ و مولوي و شاملو و اخوان و فروغ و سپهري خيلي بيشتر از شماره پشت جلدشان بوده است . عوامل زيادي در افت تيراژ شعر امروز دخالت دارد كه اصلي ترين آن نبود مخاطب ويژه است . شاعران ما هنوز مخاطب ويژه شعرهاي توليدي خود را پرورش نداده اند و اين گناه از شعر آنهاست نه از مخاطب . مخاطب ايراني بسيار هوشمند و تيزفهم است و هرگز فريب نمي خورد. شعر خوب را از هركجا باشد به دست مي آورد. دست به دست به ديگران مي رساند. از اين مهم كه بگذريم نبود شبكه منظم توزيع كتاب شعر، سكوت منتقدين حرفه يي ، رشد بي رويه شعر امروز، نبود نقد فني و نشريات بي غرض تخصصي شعر مي تواند از عوامل ديگر افت تيراژ باشد. خودمانيم وقتي خانواده شاعر، شعرهاي او را نمي خواند از ديگران چه انتظاري مي رود و از طرفي وقتي شاعران ، كتاب هاي اهدايي شعر را ورق نمي زنند و اظهارنظري نمي كنند از مخاطب عام چه انتظاري داشته باشيم . تيراژ واقعي كتاب هاي شعر امروز حداكثر بايد دويست جلد باشد كه صدوپنجاه جلد آن جهت گدايي نقد و معرفي و اظهارنظر به دوستان شاعر و نشريات ارسال شود، سي جلدش جهت اهدا به فاميل و بايگاني كتابخانه و بيست جلدش هم جهت فروش در كتابفروشي هاي معتبر آن هم فروش به شرط تمليك ! آقاي ملك زاده بايد قبول كرد كه شاعر موفق كسي نيست كه كتابهايش به چاپ هاي مجدد برسد بلكه امروز شاعري موفق است كه شعرش جامعه ادبي را تكان بدهد، دست به دست بگردد و سينه به سينه نقل شود و مثل خبر وبا مزارع سبزي را به زردي بكشاند! و آن ممكن نيست جز اينكه به احترام مخاطب ايراني زبان ياجوج و ماجوج را در شعر كنار بگذاريم . زبان ياجوج ماجوج را كنار بگذاريم ! / گفت وگو با اكبر اكسير، شاعر طنزانديش آستارايي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 659 بار
|