|
فصل آخر
<فصل آخر> رماني نوشته گيتا گركاني است كه توسط انتشارات كاروان در 240 صفحه و 2000 نسخه منتشر شده است. نويسنده در صفحه 11 كتابش و پيش از آغازشدن رمان مي نويسد: <هر نمايشي روزي تمام مي شود. همه كساني كه در آن نقش داشته اند، يكي بعد از ديگري مي روند. صحنه خالي مي شود. تماشاگران مي روند و در سالن نمايش كسي نمي ماند. نه بازيگري، نه تماشاگري و نه قصه اي. يك روز هم سالن نمايش كسي نمي ماند. نه بازيگري، نه تماشاگري و نه قصه اي. يك روز هم سالن نمايش را مي كوبند و از بين مي برند. از تمام نمايش ها و قصه ها، زمين بايري مي ماند كه حافظه اي ندارد. سرنوشت زمين باير؟ خدا مي داند. خاك بي حاصل خاطره اي ندارد و بدون خاطره، جهان وجود نخواهد داشت. نمايش امشب: داستان وقارالسلطنه و پسرش يوسف. بازيگران: غايب. تماشاگران: غايب. صحنه: متروك. نه، صبر كنيد. هنوز يك نفر مانده. بازيگري كه تماشاگر بوده. تماشاگري كه در بازي شركت داشته...> گيتا گركاني با مقدمه بالا به اشرافيت منسوخ اشاره مي كند و اينگونه يك تصوير ذهني به خواننده مي دهد تا آگاهانه به مطالعه اثر بپردازد. براي آنكه با شيوه نوشتاري اين نويسنده بيشتر آشنا شويم، بخشي از صفحه 127 رمان را مي آوريم: <رعنا از اين حرف ها عصباني مي شد. فكر مي كرد آبتين فقط دارد از زيربار مسووليت شانه خالي مي كند. نمي خواهد بزرگ شود. نمي خواهد تصميم بگيرد و رعنا از آدم هايي كه نمي توانستند تصميم بگيرند، بيزار بود. اين آدم ها همه چيز را خراب مي كردند. مهم نبود چقدر همه چيز خوب و درست باشد. ترديد آنها زندگي را به باد مي داد. يوسف هم همين طور بود و مردد بود. هميشه مردد بود. دير تصميم گرفت و بد. بدترين تصميم ها را گرفت، چون بيش از اندازه صبر كرد. بدترين اشتباهات را كرد، چون به موقع عمل نكرد.>
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 378 بار
|